|
ما محکوم به زنده ماندنیم تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشیم
هیچ وقت از مرگ بدم نیومده مگه وقتایی که عزیزانم را از من جدا کرده ، می دونی حاضرم جای هر کدوم از مردم دنیا 100 بار بمیرم اما دوست ندارم کسی را که دوستش دارم (حتی یه ذره L) لااقل تا وقتی من زنده ام بمیره . هر چند مرگ حقه و نمی شه کاریش کرد . می دونی مرگه یه نفر یه نشونه از طرف خداست .خدا این جوری می گه دل به عشقای دنیا نبند چون فقط عشق به خدا ست که ازلیه. اما دعا می کنم (مخصوصا مامان گلی خودمو که دیگه نمی خواد برا کسی دعا کنهL) هیچ کس حتی اونا ایکه من از آنها خوشم نمی یاد (من از هیچ کسی بدم نمی یاد)هیچ وقت مرگ عزیزی را نبینند.
نفرت تو وجود من جایی نداره (حتی یه ذره) اما نمی دونم چرا از تنهایی لذت می برم حتی از تنهایی تو قبر . چرخیدن زیر بارونو دوست دارم مثل وقتی بچه بودم .می خوام این قدر با دهان باز زیر بارون بچرخم که دهنم از بارون پر بشه و سرم هی گیج بره .به بالا که نگاه می کنی مثل اینه که از اسمون ستاره ها دارن می ریزن پایین.دلت می خواد دستاتو باز کنی و هر چی ستاره می ریزه فقط مال خودت جمع کنی .دوست دارم یه بار دیگه شعر هاجر خانومو بخونم ( بارون بارون شر شر تو خونه هاجر هاجر عروسی داره .....)چه کیفی داره دوباره بچه شدن اما فکر نکنم مرگ مهلتم بده که دوباره زیر بارون برقصمL .البته نه اون مرگی که همه فکر می کنند مرگه دلمون را می گم.
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور
در زمستان غبار آلود و غم یا خزان خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای از امروزها ، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد و درد
من خزم روی دفترم دست هایم فارغ از افسون و شعر
یاد می آرم در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند
آه که شاید عاشقانم،در نیمه شب گل به روی گور نمناکم نهند
لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو، دور از ضربه های قلب تو قلب می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من افتاد و گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ

|