خداي من! چه به دور از کينه، عشق و بزرگي ات را به من نشان دادي. چه پر عطوفت، دست مهر بر سر آرزوي به تاراج رفته ام کشيدي. چه پر شور، اميد را در تاريکي فردايم دميدي.
خداي من! من شرم دارم...شرم.
تو تا اين اندازه به خيالم نزديک بودي من کور کورانه تو را
فرياد مي کردم؟!...
تو در من حل بودي و من تو را در دورها مي جوييدم؟!...
تو من بودي و من فارغ از حضورت، تن به سکوت داده
بودم؟!...
چه سرشار از هويت بودم و بي هويت مي نمودم...
چه از تو بودم و خود را جدا از تو مي پنداشتم.
من بودم اما گويي نبودن را باور کرده بودم.
و تو...
بودي و من بودنت را از ياد برده بودم...
شرم دارم... شرم.
از تو، حضورت، عشقت، سکوتت، صبرت، خدايي ات،...
شرم دارم... شرم.
من چه گويم که در واژه بگنجد؟ که هيچ واژه اي من را ياري
نمي کند.
خدايي ات را به نگاهم باوراندي، ...خداي من!
تنها همين.
|