|
خالم داره میره وطن با دخترش و شوهرش .نرگس کوچولو موقع رفتن داشت گریه می کرد دلم خیلی
براش تنگ میشه . اما چه میشه کرد. مامانم هم این قدر گریه کرد که همه رو گریه گرفت.
می دونی این خالم چند روزی از من کوچیکتره .الان هر وقت نگام به تابلویی که برام خریده می افته
اشک تو چشام جمع میشه آخه خیلی دوسش دارم .
منم می خواستم با هاشون برم ولی اینا نذاشتن.
وقتی دلت خسته شــد ، دیگه خنده معنایی نداره ... فـقـط می خندی تا كسی ، غم آشیانه کرده تو چشمات رو نـبـیـنـه... وقتی دلت خسته شــد ، دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرومت نمی کنه ... فـقـط گریه می کنی ، چون به گریه کردن عادت کردی... وقتی دلت خسته شــد ، دیگه هیچ چیز آرومت نمیکنه به جز دل بریدن و رفتن...

خسته ام
از آدمهایی که هر روز عاشق میشوند
آدمهایی که خود را نمیشناسند
گوشهایشان بیشتر از چشمهایشان میبیند
میدانند که نمیدانند اما عاقلترین افراد را خویش میپندارند
خسته ام
از آدمهایی که سرانجام خودشان را میدانند
اما تلاشی برای تغییر آن نمیکنند
کسانی که نگاهشان دیگران و خودشان را فریب میدهد
قلب سنگیاشان پشت چهره ساختگی و لباسشان مخفیست
آدمهایی که تفاوت عشق و هوس را نمیدانند
خسته ام
خسته از خودم که آدمم
|