|
امشب انگار خدا نیز از بغض من با خبر بود . شهر یکپارچه سیاهی ست و تنها نور حقیقی ماه بر آسمان ظلمانی می تابد . این مجالی ست برای بغض من ، برای گریستن ، برای پاک و معصومانه اشک ریختن . عجب غنیمت بزرگی ست !
هنوز یاد دارم ... هنوز یاد دارم کودکی را که هرگاه دل کوچکش لبریز از اندوه های کوچک تر می شد ، کنج دیوارهای اتاق تنهایی خویش ، کز می کرد . دیوار با دستان سردش او را در آغوش می گرفت و کودک آهنگ گریه سر می داد . چه رویایی زیبایی بود !
چشمانم را به گوشه ی اتاق دوخته ام ، همان جایی که روزگاری پناه کودک گریان بود . ظلمت بیداد می کند ، سیاهی مطلق . اما نه از فقدان نور ، که از دلتنگی کودکی که در دل دیوار همچون نور بود .
اتاق همان اتاق است ، دیوار ها همان دیوارند ، تنها تصاویر رنگارنگ جای خود را به اشعار غمباری داده اند ، که دردی مشترک را فریاد می کنند . اما کودکی جایی در گذر زمان گم گشته است . کاش کودکی نیز مرا به یاد بیاورد .
صدای قهقه های آزاردهنده ی کسانی که قدر این تاریکی را نمی دانند مرا به خویش بازمی گرداند .حالا نمناکی چشمانم را احساس می کنم .
می خواهم بگریم .... می خواهم بگریم تا ارزش خنده هایی را که هر روز تو بر لبانم نقاشی می کنی درک کنم . می خواهم بگریم تا بدانم خنده ها جاویدان نیستند . می خواهم بگریم تا حضورت برایم سبز تر شود .
حتی اشک شمع نیز آویز شده . گویی او نیز می داند که کسی در این سیاهی اشکانش را نخواهد دید . از اشک شمع ، شهامت گریستن می یابم . دفترم را می بندم ، به دیوارهای سرد تکیه می دهم ... به این امید که آن ها نیز بدانند من همان کودک دیروزم . به این امید که باز پذیرای پیکر کودک اشک آلود باشند . به این امید که دوباره مرا در آغوش بگیرند ، که سخت محتاج آغوشم !

من خواب دیده ام که کسی می آید من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفشهایم هی جفت میشوند و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام کسی می آید کسی می آید کسی دیگر کسی بهتر کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست مثل مادر نیست و مثل آن کسی ست که باید باشد
آخ... چه قدر روشنی خوبست چه قدر روشنی خوبست چرا من این همه کوچک هستم که در خیابانها گم میشوم چرا پدر که این همه کوچک نیست و در خیابانها هم گم نمی شود کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد چرا پدر فقط باید در خواب خواب ببیند کسی می اید کسی می اید کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست کسی که آمدنش را نمی شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت
کسیکه از باران از صدای شر شر باران از میان پچ و پچ گلهای اطلسی کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می اید و سفره را می اندازد
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند و سهم ما را هم می دهد من خواب دیده ام...
|