|
قلمم را پرت می کنم تا نبینمش،پرت می کنم تا برسد به آنجا
که برای همیشه فراموشش کنم،پرتش می کنم تا او نیز مانند من
فدا نشود،تا نسوزد و جان ندهد.
تا با عشق از خود مایه نگذارد،قلمم را پرت می کنم ،تا بمیرد
و ننویسد،تا فراموش شود،مرا که ببیند باید بسوزد و بنویسد،بگذار برود،او نیز برود
تا آرام گیرد.من که می سو ختم و می نوشتم ،قلم در دستم ذوب می شد،شعر که می خواندم
برایش گوش و گریه کهه می کردم اشک و نفس که می کشیدم برایم آه.
قلمم را پرت می کنم می گذارم بماند تا جوهر وجودش خشک
شود.تا فراموش کند مرا،قلب من با نفس قلم می تپید و عشق در وجودم به خاطر جانفشانی
او شعله می کشید ، حالا دیگر همه چیز تمام شده ،قلبی نیست تا بتپد ، عشقی نیست تا
بسوزاند مرا و دستی نیست تا قلم را جان به سر کند.
قلمم را پرت می کنم!
خدايا
آمدم بي آنکه بخواهم و مانده ام چون تو مي خواهي برايم بگو که چرا لالايي حيات را
در گوش چشمانم زمزمه کردي بگو تا بهانه ي خاکستري بودنم را ديگر در لابه لاي گل
هاي اقاقي جست و جو نکنم خدايا بگو به جرم کدام نفس ناثواب عشق را از در کلبه ي دل
اينگونه بي پروا راندي ؟ به کدامين گناه چشمان بي پناهم را بي پناه تر کردي؟ من
آمدم از دنياي تاريکي ها به دنياي بزرگ آدمهاي رنگارنگ .مگر وقتي دستانم را از
دستان فرشته هايت جدا کردي قول ندادي که دلم همواره عاشق مي ماند پس چه شد؟ من به
تو ايمان آوردم به تو و حرفهاي آسمانيت حالا بگو بدون روياهاي شيرين چگونه بر بوم
دل محبت را نقاشي کنم؟ خدايا خالق قلب پاک شب بوها برايت از اعماق شب سيبي سرخ هديه
مي آورم شايد اشکي که بر روي گونه هايم خشکيده است با دم مهربان تو بر دستان يار
بي قرار جاي گيرد و دل فراموش نکند که عشق همواره هست اما گاهي در رويا جا خوش مي
کند
|