|
وقتی بچه ایم بزرگترها ما رو گم می کنند ولی وقتی بزرگتر میشیم ما همه چیزمون رو گم می کنیم.
ایمانمون ، احساسمون ، زندگیمون ،خنده و گریه هامون رو و از همه مهمتر خدا رو گم می کنیم.
بچه که بودم یه بار من و داداش کوچکترم و خالم تو شهر قم اطراف حرم بی بی معصومه گم شدیم
خیلی عجیب بود ولی اصلا حس بدی نداشتم نمی دونم چرا ؟
یه دو سه ساعتی الاف بودیم خلاصه بعد کلی گشتن و به در بسته زدن از یه افسر راهنمایی رانندگی
کمک خواستیم .اون هم از ما یه نشونی از خونه بابابزرگم (روحش شادOL)خواست.ما هم گفتیم
بابابزرگم اینا تو مسجد زندگی می کنند ولی ما اسمشو یادمون رفته .یه نیم ساعتی اونجا بودیم که
یکی از دوستای بابابزرگم رو اون ور خیابون دیدیم و با کلی خوشحالی دنبال اون دویدیم و بالاخره
با کمک اون به خونه رسیدیم.بیچاره بابابزرگم کلی با اون پاهای خستش تو خیابونها دنبال ما گشته بود
مامان بزرگم هم این قدر گریه کرده بود که تا ما رو دید دوباره زد زیر گریه.خلاصه گم شدیم و مسجد
شد یه نشونه برای پیدا شدن ما.
اما الان خیلی وقته گم شدم ، خیلی وقته اصل خودم رو گم کردم و از کسی هم کاری ساخته نیست .
خیلی وقته من خدا رو گم کردم و دنبالشم ولی تو هزارتوی این دنیای عجیب و غریب هر چی بیشتر
می گردم کمتر به نتیجه می رسم.شاید باید اول خودم رو پیدا کنم ، نمی دونم به خدا .
می گن که برای خداشناسی اول باید خودت رو بشناسی ولی من ...
هنوز هم گیجم از این گم شدنهای پی در پی و حیران از این قایم موشک زمونه. کاش هیچ وقت
جزء این بازیکنها نبودم که حالا از نفس بافتم ولی مگه دست من و تو هستش .زندگی بازی سختیه
که دیگه دارم از نفس میافتم نمی دونم باید خدا از یارای ذخیره استفاده کنه چون من دیگه
کوکم تموم شده و به آخر بازی خودم رسیدم.تا حالااز آیینه به خودت نگاه کردی دیدی که چه خسته شدی .
دیگه نمی دونم چی بگم فقط باید خدا کمکم کنه دیگه نای راه رفتن ندارم و خسته شدم بس که زمین خوردم
و بلند شدم. تقصیر کسی هم نیست همش تقصیر خودمه و این نفس اماره.
چه کنم از ماســـــت که بر ماســــت عزیز.

ای همه هشیاران ! بر چه باغی در نگشودیم ، كه عطر فریبی به تالار نهفته ما نریخت ؟ ای همه كودكی ها ! بر چه سبزه ای ندویدیم، كه شبنم اندوهی بر ما نفشاند ؟ غبار آلوده راهی از فسانه به خورشیدیم. ای همه خستگان ! در كجا شهپر ما ، از سبكبالی پروانه نشان خواهد گرفت ؟

و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت گفتم:
- مسوز این چنین گرم در خود مسوز
مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
تو را می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ
|